تبليغاتX
عطر ياس

عطر ياس
سلام

بی شک همه ی ما هبچ وقت ریز علی رو فراموش نمیکنیم

همون دهقان فداکار معروف سوم دبستانمون






[ پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 ] [ 21:56 ] [ ياس18ساله ]
بنام او

سلام

امام علی (علیه السلام) فرمودند :

مومن آینه برادر خویش است پس اگر از برادرتان عیب و خطایی دیدی ، بر ضد او نباشید ، بلکه به سود او کار کنید و مثل خودش باشید ، ارشاد و راهنمایی و خیر خواهی کنید و با او رفیق بوده و با مدارا برخورد کنید .

[ چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 ] [ 6:0 ] [ ياس18ساله ]
 هوالحق

سلام

از اون روزی که زندگی مشترکمونو شروع کردیم 1سال میگذره بی آنکه باور کنیم...

تو این یک سال چیزای زیادی آموختم و چیزایی رو بلد بودم که سعی کردم به اونایی که باید بدونن بیاموزم ...

مسئولیت هام فرق کرد ،نحوه برخوردم ،نحوه پوششم ،نحوه زندگی کردنم و شاید همه چیز ...

سعی کردم در عین حال که همسری خوب در کنار همسرم باشم، بایدعروس خوبی برای خانواده ش باشم و در عین حال دختری خوب برای خانواده م و دوستی خوب برای دوستانم ...

آموختم "گذشت" و" نادیده گرفتن یک سری مسائل" لازمه ی زندگی  است ...

آموختم پا گذاشتن به روی یک سری خواسته ها لازمه ی بودن در کنار همسرمه ...

آموختم "توکل" و "صبر" دو کلید مهم حل مشکلاتم هستند ...

آموختم هر حرفی را نباید زد و هر حرفی را نباید شنید ...

آموختم دیگران همانی هستند که هستند و با تلاش در صدد تغییرشان فقط خودم را نابود میکنم .این منم که باید درمقابلشان تغییر کنم ...گاهی باید مثل خودشان بود ...گاهی باید سرد و بی روح بود ، گاهی گرم و تنوری ...

آموختم برای آنکه گاهی مشکلی  پیش نیاید لازم است خیلی وقتا نگویم ،نشنوم، نروم و حتی نباشم ...

آموختم همسر داری شیوه خاص خودش را دارد و تا در کنار همسرت زیر یک سقف نباشی او را نمی شناسی و این بزرگترین ریسک زندگی هر کسی ست که خوشبختانه برای من خوب بود ...

آموختم گاهی با تمام دل گرفتگی هایت لازم است تنها باشی و با هیچکس دردو دل نکنی چون یک سری چیزها به خطر می افتاد ...

آموختم در زندگی "تن سالم و دل خوش "مهم تر از همه ی آنچه ست که دیگران برایش خودکشی کرده اند ...

آموختم مادیات به مرور زمان درست می شود ... همه چیز درست می شود فقط خدا کند اصل و ذات شریک زندگی ت  درست باشد ...

آموختم در بحثهای زن و شوهری هر چیزی نباید عنوان شود و حریم ها همیشه حفظ بماند ...

آموختم مرد مرد است با تمام خصلتهای مردانگی ش و زن زن است با تمام خصلتهای زنانگی ش و هیچ یک از دو طرف نباید در صدد تغییر  دیگری برآیند ...

آموختم زندگی پستی و بلندی های زیادی دارد . یک روز غم است ،یک روزخوشی و باید برای همه این روزها آماده بود.باید مرد روزهای سخت و خوش بود ...

آموختم دل سوختن برای دیگران خوب است اما مشروط به انکه زندگی م را به خطر نیاندازد ...

آموختم زندگی آنقدرها که دیگران میگفتند سخت نیست فقط باید نوع دیدگاهت به زندگی خوب باشد ...

شاید فقط همین

الحمدلله

 

[ پنجشنبه سی ام تیر 1390 ] [ 14:24 ] [ ياس18ساله ]
گاهی ادم اشتباهاتی میکنه که جبران کردنش سخته !

 

[ سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 0:16 ] [ ياس18ساله ]
خدایا شکرت که میتونم شکرت کنم !
[ یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 ] [ 5:40 ] [ ياس18ساله ]
یا حق

سلام

دوست داشتم دور اتشی که در حیاط باغ درست کرده بودند ساعتها دور هم بنشینیم و صحبت کنیم خصوصا اگه پیری بود که از گذشته ها میگفت که چه بهتر!

سرمو رو به اسمون گرفتم مدتها بود اسمونو ندیده بودم.مدتها بود ستاره ندیده بودم .مدتها بود خودم را این گونه ندیده بودم

ترافیک بیرون شهر حاکی از این بود که مردم چقدر به سنتشون پابرجا هستند. اونم چنین سنت شیرین و دلچسبی !تو دل خود طبعیت اونم دورهمی

همیشه 13بدرها برام متفاوت از تفریحاتم بود .شاید چون حس میکنم مردم همه تو شادی این روز سهیمند این گونه باشه


[ یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 ] [ 17:2 ] [ ياس18ساله ]
خدا مثل همیشه بزرگ بود

و بزرگی خدا

بزرگ توصیف ما نبود

که توصیف نیازما بود


مرحوم حسین پناهی

[ جمعه دوازدهم فروردین 1390 ] [ 20:34 ] [ ياس18ساله ]
شده تا حالا تو یه جمع بزرگ نشسته باشی و احساس غربت کنی؟

شده تا حالا بغل دستیات _همونایی که عمیقا دوستشون داری_ فقط و فقط با خودشون حرف بزنن و هرچی ملتمسانه بهشون نگاه کنی که بگی بابا منم هستم و اونا نبیننت؟

شده تا حالا اسیر وسوسه هات بشی که به یه عده بتوپی اما یه نیرویی تو رو از این کار وا داره؟

شده تا حالا یا یه ذوق خاصی سراغ یه نفر بری که باهاش حرف بزنی و عمق محبتت رو بهش برسونی و اون تو ذوقت بزنه؟

شده تا حالا از سر صمیمیت نظرتو تو جمع بگی و یکی بشدت بکوبتت؟
شده تا حالا کارایی رو بکنی ، حرفهایی رو بزنی ، جاهایی بری که علی رغم میل باطنته؟

شده تا حالا گاهی نفهم پندارنت / گاهی خودخواه ؟

شده تا حالا تو جمع  تنهایی رو تو از عمق وجودت احساس کنی و بغض کنی و اشک تو چشات حدقه بزنه و دلیلشو حساسیت به نور لامپ ربط بدی؟

شده تا حالا تویی که منبع انرژی و فعالیت بودی رو ساکت و مغموم ببینی ؟

شده تا حالا دلت گرفته باشه و هر چی گریه کنی اروم نشی ؟

.

.

.

اما تو این هیاهوها و این اشک و بغضها وقتی به سر حد نهاییش میرسی فقط یه چیز هست که اون سلولهای عصبی وجودتو اروم میکنه :و اون گفتن این ذکره " لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم "

[ جمعه دوازدهم فروردین 1390 ] [ 17:59 ] [ ياس18ساله ]
یا حق

سلام

تو مسیر با خودم فکر میکردم ماشین زندگی بشر رو چقدر راحت کرده!

.

.

.

تو چه کشیدی اقا جان در این راه مال رو

پ.ن: حس قشنگی ست اینکه حس کنی دوباره دعوت شده

یا امام رئوف

[ پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389 ] [ 11:52 ] [ ياس18ساله ]
بنام دوست

سلام

دقت کردید برخی چقدر سخت زندگی می کنند!

پ.ن: منظور نگاه سخت به زندگی ست .

[ شنبه سی ام بهمن 1389 ] [ 23:49 ] [ ياس18ساله ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

امکانات وب